هیچ کارِ بامعنا یا اثرگذاری از دستم برنمیآید. گاهی، عمیقاً به این نتیجه میرسم که تماشاکردن از تجربهکردن، اگر سختتر نباشد، هولناکتر است. در تجربه، تو با میزانِ واقعیِ رنج مواجهی؛ و واقعیت، هر اندازه سهمگین، محدود است. اما، در تماشای رنج، تخیل و تصور جای واقعیت مینشیند. امری نامحدود، بیپایان و فلجکننده که در عینحال، هیچ هزینهی عملی و مشخصی ندارد. از بیرون، چیزی جز تماشا نیست، عبث و کَم؛ اما، از درون، هیولای نامعلومِ رَونده است. حالتی که انگار ضدِ آگاهی است و تسلطِ آدمی بر زمان-مکان را میرُباید.گاهی، از خودم بیرون میآیم، دورتر میایستم و تماشاکردنِ خود را تماشا میکنم. میبینم که چگونه در فقدانِ تجربه، ناگزیر، از منظرِ خیال و تصور با رنجِ دیگری همراهی میکنم؛ و این شکافِ میانِ تجربه و تماشا، به خیالهای رادیکالتر دامن میزند. باز هم، به این بیرونزدن از خود ادامه میدهم. دورتر میایستم و خودم را که در حالِ تماشاکردنِ تماشاکردنِ خود هستم، تماشا میکنم. اُمید دارم که با آگاهساختنِ مدامِ خودم از این شکاف، رَوندگی و بیحدیِ خیال را مهار و کمکی کنم به درکِ اینکه وقتی مشغولِ تماشای رنج هستم، و نه تجربهی آن، درواقع، چه چیزی هستم و به چه مشغولم. این چه معنایی دارد؟! حقارتآمیز است. این بازیِ ذهنی، این ابژهکردنِ چندلایه، این مفهومزدگیِ بالادستانه، در مقایسه با واقعیت، حقارتآمیز، و یعنی غیرمسئولانه است. از آن دست میکشم و به خیال، که در این لحظه، به گمانم شریفتر است و بهنحوِ انسانیتری خود را به ورطهی سیاهِ واقعیت میاندازد، بازمیگردم. اما، تماشای رنج و فرارویِ مدامِ خیال از واقعیتی که در جریان است، در یک لحظه، به چنان حدی از استیصال میرسانَدَم که آرزو میکنم کاش مرزهای مشترک...
ما را در سایت مرزهای مشترک دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 20:45